|
نوشته شده در تاريخ جمعه 22 اردیبهشت1391 توسط فاطمه
|
آسمانی پر از ستاره، دشتی پر از گل، تقدیم به آنی که بهشت زیر پایش جا دارد به مادرم... که مهرش تا ابد در دلم جای دارد. مامان جونم روزت مبارک 
زیباترین واژه بر لبان آدمی واژه “مادر” است
زیباترین خطاب “مادر جان” است
“مادر” واژه ایست سرشار از امید و عشق
واژه ای شیرین و مهربان که از ژرفای جان بر می آید
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 اردیبهشت1391 توسط اسحاق
|
به یاد معلمت هستی ؟...
معلم خوبم :
روزت مبااااااااارک
نامت را بخش کردم...
اولش محبت آخرش محبت ...
و تــو؛ ای
فروغ صبح دانایی
انیس روز نادانی
چگونه پاس دارم روزت را ؟...
یادت بخیر....
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 اردیبهشت1391 توسط اسحاق
|
 حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود
خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود
ای که بستی راه را در کوچه ها بر فاطمه
گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود
نوشته شده در تاريخ جمعه 1 اردیبهشت1391 توسط اسحاق
|

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه ... پشت
چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه
میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در
افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و... خلاصه فریاد
میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین
نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...
ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 فروردین1391 توسط اسحاق
|
خدا را
شکر ...
خداراشكر كه تمام شب صداي خرخر شوهرم
را مي شنوم . اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.
I am thankful for the husband who snores all night, because that means
he is healthy and alive at home asleep with me
____________
خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي
است.اين يعني او در خانه است و در خيابانها پرسه نمي زند.
I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing
dishes, because that means she is at home not on the street
____________
خدا را شكر كه ماليات مي
پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم.
I am thankful for the taxes that I pay, because it means that I am
employed.
____________
خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند. اين يعني
غذاي كافي براي خوردن دارم.
I am thankful for the clothes that a fit a little too snag, because it
means I have enough to eat
____________
خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين
يعني توان سخت كار كردن را دارم.
I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day,
because it means I have been capable of working hard
____________
خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز
كنم.اين يعني من خانه اي دارم.
I am thankful for a floor that needs mopping and windows
that need cleaning, because it means I have a home
____________
خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم
توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.
I am thankful for the parking spot I find at the far end
of the parking lot, because it means I am capable of walking and that I
have been blessed with transportation
____________
خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من
توانائي شنيدن دارم.
I am thankful for the noise I have to bear from neighbors, because it
means that I can hear
____________
خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من
لباس براي پوشيدن دارم.
I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I
have clothes to wear
____________
خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين
يعني من هنوز زنده ام.
I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house,
because it means that I am alive
____________
خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم. اين يعني بياد آورم
كه اغلب اوقات سالم هستم.
I am thankful for being sick once in a while, because it reminds me that
I am healthy most of the time
____________
خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين
يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.
I am thankful for the becoming broke on shopping for new year , because
it means I have beloved ones to buy gifts for them
____________
خداراشكر...خدارا شكر...خدارا شكر
Thanks God Thanks God Thanks God 
برگفته از وبلاگ گل خونه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 فروردین1391 توسط اسحاق
|

قصه ی عشقی که میگم،عشق لیلای مجنونه
با یه روایت دیگه لیلی جای مجنونه
مجنون سر عقل اومده،شده آقای این خونه
تعصب و یه دندگیش کرده لیلی رو دیوونه
اما لیلی بی مجنونش دق میکنه می میره
با یه اخم کوچیک اون دلش ماتم میگیره
میگه باید بسازه و این مثله یه دستوره
همین یه راه مونده واسش چون عاشقه مجبوره
عاقبت لیلیه ما مثه گلهای گلخونه
تو قاب سرد و شیشه ای پژمرده و دلخونه
حکایت عشق اونا مثه برف زمستونه
اومدنش خیلی قشنگ،آب کردنش آسونه
قلب تو خالی از عشقو بی روحو سوتو کوره
عاشق کشی مرامته،نگات سرده و مغروره
عشقو ببین توی چشاش از کینه ی تو دوره
یه کاری کن توهم براش چرا عاشقیتم زوره؟
زوره،عشقه تو زوره،احساس همیشه کوره
هر جا خودخواهی باشه،انصاف از اونجا دوره!
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 10 فروردین1391 توسط اسحاق
|

نفسم گرفت ازاین شهر، در این حصار بشکن
در این حصار جادویی، روزگار بشکن
چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون
به جنون صلابت صخره کوهسار بشکن
توکه ترجمان صبحی به ترنم و ترانه
لب زخم دیده بگشا، صف انتظار بشکن
شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی این سایه دیوسار بشکن
زبرون کسی نیاید چو به یاری تو، ابنجا
تو ز خویشتن برون آ، سپه تتار بشکن
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن
بسرای تا که هستی که سرودن است بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکندکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
نوشته شده در تاريخ جمعه 4 فروردین1391 توسط حانیه
|
بايد فراموشت كنم،آرام اما بي قرار
بايد رها سازم تورا با كوله باري يادگار بايد كه بسپارم به باد، ياد طنين خنده ات بايد كه بگريزم ز تو همچون رفيقي نابكار بايد تمام خاطرم باشد جدا از يادتو بايد رها باشم زتو، باشم رها از انتظار باور نميكردم كه تو، باشي جدا از قلب من اما دريغ و درد و آه ،هستي جدا اين سان ز يار آن شب كه گفتي مي روي باور نميكردم تورا اما تو رفتي و هنوز ،قلبم به يادت بي قرار بايد فراموشت كنم ،چون مشق تمرين ميكنم سخت است اما مي شود، گشتم جدا از ياد يار حالا تو در روياي من، مانند بادي مي وزي گاهي مياسايي و گاه ،هستي شراري مرگ بار اين شعرو خودم گفتم خوشحال ميشم نظراتتون رو در موردش بشنوم
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 28 اسفند1390 توسط اسحاق
|
سلام به تو ، سلام به تويي كه بهاري و با اومدنت بهار رو به خونه دلم آوردي.اگه از يكسال گذشته م بپرسي ملال نيست جز دوري تو ، جز تو كه بهاري جز تو كه با اومدنت سبزي رو به خونه دلم آوردي.آره تو تو كه توي 4فصل يك سال شمسي از همه سبزتري از همه قشنگتري!!!! بزار بگم دوستت دارم فصل زندگي ميدوني چرا بهت ميگم فصل زندگي چون همه رنگ زندگي رو سبز ميبينن.آره همه ،همه عاشق شكوفه هاي درختان كه يادشون بندازه توي اين همه غبار زندگي يه روزي ميرسه كه تو مياي و خونه و كوچه و خيابون و حتي ايران عزيزمون رو سبز ميكني سبز سبز.ممنون كه هر سال بهمون سرميزني بهارخانم . خيلي دوستت داريم بهترين فصل زندگي ،خيلي.
بوی عیدی، بوی توپ
بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی
وسط سفره نو
بوی یاس جانماز ترمه مادربزرگ
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
دانلود آهنگ بوی عیدی فرهاد مهراد عزیز با حجم 6.1mb
نوشته شده در تاريخ جمعه 26 اسفند1390 توسط حانیه
|
دختر به آسمان خيره شده بود. دستش را از شيشه ماشين بيرون برد و دوباره داخل آورد. و پرسيد : بابا مگه آسمون هم سوراخ ميشه ؟ از اون بالا آب دراه مياد پايين .در با آرامش پاسخ داد : نه عزيزم اون بارونه، آسمون سوراخ نشده . چند دقيقه گذشت ،بابا درختا هم مگه حركت مي كنن؟ ميبيني چقدر سريع ميدوند؟ پدر جواب داد : نه دخترم،ماييم كه داريم حركت مي كنيم،چون ما خيلي سريع داريم ميريم فكر مي كنيم همه چي در حركته. دختر دوباره گفت : بابا ببين، همه چي با هم فرق مي كنه،چرا هيچ چيزي مثل هم نيست؟راننده ديگر نتوانست تحمل كند،گفت:آقا ،چرا دخترتونو نمي بريد دكتر؟پدر اين بار با ناراحتي و در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود گفت: نه آقاي راننده ما تازه داريم از پيش دكتر ميايم.دخترم ديروز چشماشو عمل كرده و امروز اولين روز زندگيشه كه داره ميبينه.
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 22 اسفند1390 توسط فاطمه
|
از باغي ميگذري و به يک درخت بلند و عظيم بر ميخوري.مقايسه کن: درخت
بسيار تنومند و بلند است، و تو خيلی کوچک هستي. اگر مقايسه نکني، از وجود آن
درخت لذت ميبري، ابداً مشکلي وجود ندارد.درخت تنومند
است: خوب که چي؟بگذار تنومند باشد، تو يک درخت نيستي! درختان ديگري هم هستند
که چندان تنومند و بزرگ نيستند،ولي هيچکدام از عقدۀ حقارت رنج نميبرند.من
هرگز با درختي برخورد نکردهام که از عقدۀ حقارت یا از عقدۀ خودبزرگبيني
در رنج باشد.حتي بلندترين درختان هم از عقدۀ خودبزرگبيني رنج نميبرند،
زيرا مقايسه وجود ندارد.انسان مقايسه را خلق
ميکند،آنوقت دو نتيجه وجود دارد: گاهي احساس برتري ميکني و گاهي احساس
حقير بودن! و امکان احساس حقير بودن بيش از احساس برتري است زيرا ميليونها
انسان وجود دارند. يکی از تو زيباتر است، ديگری از تو بلندقدتر.يکی از تو
قويتر است و ديگری هوشمندتر از تو به نظر ميرسد.يکی بيشتر از تو علم
آموخته،يکی موفقتر است، يکی مشهورتر، يکی چنان است و ديگری چنين.اگر به
مقايسه ادامه بدهي،ميليونها انسان براي مقايسه وجود دارد. عقدۀ حـــــــقارت بزرگي گردآوري ميکني. ولي اينها واقعاً وجود ندارد، ساخته خودت است. كوچك باش و عاشق ! معشوق خودت را بزرگ انتخاب کن... بزرگ...! كه عشق مي داند آئين بزرگ كردنت را ...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 22 اسفند1390 توسط اسحاق
|

وقتی به چراغ قرمز ۱۸۰ ثانیهایاش برخورد کردم عصبی
شدم. تازه از محل کارم تعطیل شده بودم و خیلی خسته بودم.
داشتم دیالوگهای معمولم در مورد چراغ قرمزها و ترافیکهای
تهران را زمزمه میکردم که کودکی رو به من کرد و گفت: «آقا فال میگیری» چند قدم
آن طرفتر دخترک گلفروش با شاخههای لاله صدا زد: «آقا گل بخردیگه… خواهش میکنم».
جملهاش تمام نشده بود که با غرور تمام، شیشه پنجره را بالا دادم تا صدایشان را
نشنوم و مزاحم نشوند! وقتی چنین برخوردی را از من دیدند بیخیال شدند و رفتند سراغ
راننده اتومبیل کناریام.
رنگ قرمز و مدل ماشین سبب شده بود تا از سایر ماشینها
متمایز گردد.
پس از چند ثانیه دیدم پسرک فالگیر با صدای بلند گفت: «بچهها…
بچهها بیایین علی کریمیه… بازیکن پرسپولیس…» در یک چشم به هم زدن، پنچ شش نفر از
کودکان کار، دور ماشینش را گرفتند. من هم بیاختیار سرم را چرخاندم تا عکسالعمل
علی کریمی را ببینم. او با لبخندی دنبالهدار از همه کودکان فال و گل و شکلات گرفت
تا آنها را خوشحال کند. چراغ سبز شد و بچهها هنوز بیخیال کریمی نشده بودند. علی
کریمی که با بوووووق ماشینهای پشت سرش مواجه شده بود، اتومبیلش را حرکت داد و بعد
از چراغ قرمز، ماشینش را نگه داشت. من هم از روی کنجکاوی پشت سر جادوگر ایستادم.
کاپیتان پرسپولیسیها از ماشین پیاده شد و دخترک گلفروش را
محکم بوسید و پسری که آدامس میفروخت را بغل کرد. امضا داد و تمام گلهای لاله
گلفروش را خرید و چند فال حافظ هم گرفت. برایم عجیب بود. مگر میتوان باور کرد
جادوگر که گاهی حوصله خودش را هم ندارد اینطور برخورد کند؟
دخترک گلفروش از فرط خوشحالی نمیدانست چکار کند و بالا و
پایین میپرید. کریمی که دیگر نمیدانست چکار کند، با صدایی خشدار گفت: «بچهها
باید بروم سر تمرین. دیرم شده.» خداحافظ… خداحافظ» کودکان کار نیز با تشویق چند
ثانیهای علی کریمی… کریمی دوستت داریم، او را بدرقه کردند…!
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 22 اسفند1390 توسط اسحاق
|
صدرا تازگيها تابلوي توقف ممنوع و ورود ممنوع رو يادگرفته ، امروز يکي از اين تابلوهاي سبز که جهت مسجد رو نشان ميده به من نشان داد و پرسيد : "بابا اين تابلوي مسجد ممنوعه ؟ "
برگرفته از وبلاگ محمد دلاوري
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 21 اسفند1390 توسط فاطمه
|
دخترك خنده كنان گفت كه چيست،راز اين حلقه ي زر؟؟؟ راز اين حلقه كه انگشت مرا،اين چنين تنگ گرفته ست به بر راز اين حلقه كه در چهره او اين همه تابش و رخشندگي است مرد حيران شد وگفت:حلقه ي خوشبختي ست حلقه ي زندگي است همه گفتند مبارك باشد،دخترك گفت دريغا كه مرا باز در معني آن شك باشد سالها رفت و شبي زني افسرده نظر كرد بر آن حلقه ي زر ديد در نقش فروزنده ي او روزهايي كه به اميد وفاي شوهر به هدر رفته،هــــــــــدر زن پريشان شد و ناليد كه واي،واي اين حلقه كه در چهره ي او باز هم تابش و رخشندگي است،حلقه ي بردگي و بندگي است..........
""فــــــــــــروغ فــــــــــــرخـــــــــزاد""
نوشته شده در تاريخ شنبه 20 اسفند1390 توسط اسحاق
|
تو روشن می کنی خورشیدو هر روز تو هر شب توی جلد ماه میری بگیر دستامو محکم تا نیفتم زمین میلرزه وقتی راه میری دلم با خنده تو گرم میشه تو روزایی که دنیا سرد باشه تو رو حس میکنم میفهمم اینو یه زن میتونه گاهی مرد باشه
نمی ترسم از اینکه پیر میشیم از اینکه زندگی بی مکث میره تموم ساعتا تسلیم میشن کنار تو زمان برعکس میره
تو چشمات عکس یه دنیا میفته تو اون چشمای ناز مثل شیشه مراقب باش پلکاتو نبندی حواسم با یه چشمک پرت میشه
تو روشن می کنی خورشیدو هر روز تو هر شب توی جلد ماه میری بگیر دستامو محکم تا نیفتم زمین میلرزه وقتی ره میری دلم با خنده تو گرم میشه تو روزایی که دنیا سرد باشه تو رو حس میکنم میفهمم اینو یه زن میتونه گاهی مرد باشه
|